این روزها که اخبار سنگین است و دلِ آدم میگیرد، گاهی باید یک ساعت از روز را به چیزی داد که حالمان را عوض کند. نه فرار از واقعیت — بلکه نفس کشیدن، تا بشود دوباره برگشت و ادامه داد.
من تازه سریال Lessons in Chemistry را تمام کردم. سریالی هشتقسمتی، محصول اپل تیوی، با بازی بری لارسون. داستان زنیست به اسم الیزابت زات؛ شیمیدانی در دههی ۱۹۵۰ آمریکا که جامعه نمیخواهد او را بهعنوان یک دانشمند جدی بگیرد. پس از یک سری اتفاقهای تلخ و شیرین، کارش به جای آزمایشگاه، به یک برنامهی آشپزی تلویزیونی میرسد — برنامهای که در ظاهر آشپزی است، ولی در باطن، درس شیمی و عزتنفس به زنهای خانهدار آن دوره میدهد.
چرا پیشنهاد میکنم که نگاهش کنید ؟
چون این سریال از آنهاییست که در طول هشت قسمت، چندین بار غافلگیرت میکند. هر وقت فکر میکنی داستان کجا میرود، یک پیچ غیرمنتظره میخورد. شخصیتهایی که فکر نمیکنی مهم باشند، مهم میشوند. اتفاقهایی که در نگاه اول فاجعهاند، بعدها معلوم میشود سرآغاز چیز قشنگتری بودهاند.
یک جمله از خود الیزابت در سریال هست که چند روز است در خاطرم مانده است:
«در علم، تلاش میکنی همهی متغیرهای آزمایشت را کنترل کنی. ولی گاهی نمیشود به فرمول تکیه کرد. گاهی نمیتوانی هر متغیر را کنترل کنی. گاهی… خیلی وقتها… همهچیز فقط بههم میریزد.»
و این بههمریختگی، همان جاییست که زندگی واقعی شروع میشود.
زندگی پر از سوپرایز است
در روزهایی که خبرها سنگین است و آینده مبهم به نظر میرسد، شاید بزرگترین کاری که میتوانیم برای خودمان بکنیم این باشد که یادمان نرود زندگی پر از سوپرایز است. نه همهاش بد. خیلی از سوپرایزهای زندگی همان تیکههای قشنگی هستند که اگر نباشند، اصلاً ادامه دادن سخت میشود.
الیزابت زات وسط بدترین لحظههای زندگیاش هم نمیدانست قرار است چه اتفاق خوبی بیفتد. ما هم نمیدانیم. ولی همین ندانستن، خودش دلیل خوبیست برای ماندن و دیدن.
پیشنهاد این هفته
اگر این روزها حالتان خوب نیست و دنبال چیزی هستید که چند ساعت از فکرهای سنگین بیرونتان بکشد، Lessons in Chemistry را پیشنهاد میکنم. خوشحالتان نمیکند به آن معنای سطحی — ولی چیزی به آدم میدهد. حسی شبیه این که «خب، شاید فردا هم بشود از یک جای جدید شروع کرد.»
و همین کافیست.