چند وقت پیش در کتابِ «در فضیلت نقد» نوشتهی علیرضا خانی، سردبیر روزنامهی اطلاعات، جملهای خواندم که از ذهنم بیرون نمیرود. مینویسد نسلِ امروز، نسلِ فستفود است؛ نسلی که همهچیز را سریع میخواهد و گرم. و نسلِ قدیم، صبر را بلد بود — برای یک قابلمه قرمهسبزی نصفِ روز وقت میگذاشت، چون میدانست بعضی چیزها را نمیشود با شعلهی زیاد جلو انداخت.
این جمله در ذهنم ماند، چون فقط دربارهی آشپزی نبود.
این روزها رابطهها هم فستفودی شدهاند. سریع شروع میشوند، سریع تمام میشوند. آدمها را مثل گزینههای یک منو ورق میزنند؛ با معیارهایی که فردا یادشان نمیماند. یک سکانس کوتاه، یک قضاوت سریع، و بعد گزینهی بعدی. انگار همه دنبال بُردِ این هفتهاند، نه ساختن چیزی که سالها بماند.
و من، که حرفهام تصمیمگیری است، خوب این وسوسه را میشناسم. چون شغلم پر است از همین شعلهی زیاد: عددِ این ماه، نتیجهی این کمپین، KPIِ این فصل.
یکبار مدیریت تیمی را تحویل گرفتم که سال قبلش یک معاملهی درخشان بسته بود — رقمی بزرگ از یک تأمینکننده که آن دوره P&L را زیبا کرده بود. روی کاغذ یک پیروزی. اما وقتی نشستم پای میز با همان تأمینکننده، فهمیدم دیگر حاضر نیست حتی حرف بزند. حسش این بود که پیکان را به قیمت لامبورگینی فروخته. آن عددِ درخشانِ پارسال، رابطهای را سوزانده بود که میتوانست سالها ادامه داشته باشد. یک قلهی تنها روی نمودار، و بعدش زمینِ سوخته. آن روز فهمیدم بعضی بُردهای سریع، در واقع باختهای بلندمدتاند که هنوز صورتحسابشان نرسیده — درست مثل قرمهسبزیای که با شعلهی زیاد بپزی؛ ظاهرش آماده است، ولی هیچوقت آن عمق را پیدا نمیکند.
در هفتهای که گذشت، مهمترین تصمیم زندگیام را به تصادفیترین اتفاق زندگیام گره زدم: در همان روزِ تولدم، ازدواج کردم.
عجیب است؛ تولد، تصادفیترین اتفاق زندگی است — هیچکس انتخابش نمیکند، نه زمانش را، نه جایش را، نه هیچچیزش را. و ازدواج، آگاهانهترین انتخابی است که آدم میکند. این دو در یک روز کنار هم نشستند تا یادم بیندازند زندگی همین است: ترکیبی از آنچه به ما داده شده و آنچه خودمان میسازیم. و سهمِ ما، فقط همان بخشِ دوم است.
و مینویسمش اینجا که بماند؛ که سالها بعد وقتی این روزنوشته را بخوانم، یادم بیاید آدمی که حرفهاش شعلهی زیاد بود، یکجا شعله را کم کرد و صبر را انتخاب کرد. این عاقلانهترین تصمیمی است که در زندگیام گرفتهام — نه با وجود حرفهام، بلکه به خاطر چیزی که حرفهام به من یاد داده بود: که قلهی تنها به دردِ کسی نمیخورد، و آنچه میماند، رابطهای است که با صبر پختهای و سالها رویش حساب میکنی.
زندگی دوی سرعت نیست که با یک اسپرینت بُردش ببری. ماراتن است. و در ماراتن، انتخابِ همقدمِ درست، از خودِ دویدن مهمتر است.
شاید بزرگترین درسی که میز کار به من داد، اصلاً سرِ میز کار به کار نیامد. به کار زندگی آمد. آن هم درست وقتی شعله را کم کردم.